سيد محمد باقر برقعى

27

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از محضر يگانه دين ، « ارباب » * آموخت بس لطايف عرفانى بانويى از سلالهء زينب بود * در روزگار خود به سخنرانى گسترد خوان علم و صلايى زد * ما را بر اين ضيافت و مهمانى اى اصفهان كه شهرهء آفاقى * چون گوهرى بتارك سلطانى هم مهد علم و دانش و دانايى * هم در هنر چو شمع فروزانى خورشيد آسمان هنر با فخر * بر سكّهء تو كرده زرافشانى اى شهر پرطراوت حكمت‌خيز * چون سُرمه‌اى به ديدهء ايرانى سردفترى در آيت زيبايى * سرچشمه‌اى ز چشمهء حيوانى ساقى بيار بار دگر جامى * تا بنگرى به ديدهء پنهانى هر ذرّه‌اى ز عالم هستى را * در كار خويش عالى و چه دانى « آتش » به وصف مردم صاحبدل * « بلبل به شاخ گل به غزل خوانى » خواجوى كرمانى در كنگرهء خواجو دستان و عزل‌خوانيم * با خطّ امان از چرخ در خطّهء كرمانيم گسترده بساطى خوش از قول و غزل خواجو * بر خوان چنين فضلى جمعى همه مهمانيم گر شعر لسان الغيب طرز سخن خواجوست * چون خواجه چنين فرمود ما تابع فرمانيم هم خواجه و هم خواجو از صدرنشينانند * تا ملك سخن برجاست گويند كه سلطانيم اين تفرقه‌ها بر ما از عالم تن خيزد * در عالم جان بازآ ، آنجا همه يكسانيم زين عقل صلاح‌انديش صد بار جنون خوش‌تر * ما در پى زنجيرى زان زلف پريشانيم ساقى بده جامى خوش ، زان باده كه جان بخشد * پيمانه لبالب كن بر خوان كريمانيم ياران موافق را ديدار چه خوش باشد * در شام خزان با دوست چون صبح بهارانيم « آتش » سخنت هرچند از عالم دل خيزد * در محضر استادان چون زيره به كرمانيم